۱۳۸۹ مرداد ۱۶, شنبه

پاسخ به دو کامنت منتشر نشده

آخرین کامنت های رسیده ، یکی از طرف یکی از نزدیکترین عزیزانم بود و دیگری از عزیزی که ایشان را نمی شناختم. به دلایلی که توضیح خواهم داد این دو نظر را منتشر نکردم اما هر دو را پاسخ می دهم.
دختر گلم کامنتی پر از احساس در مورد آخرین پست من نوشته بودی. عذر می خوام که منتشرش نکردم. این را به حساب محافظه کاری من نگذار. صحبت تو بیان کننده احساس دختری بود که نه تنها از عدم وجود مادرش در کنار خودش متأثره بلکه شاهد خیلی سختی های ناگفته است. اما من دیگه دنبال مقصر نمی گردم. همون مثالی که آورده بودی پاسخی به خودت هم هست. اصلا دیگه نمی خوام حرفش را هم بزنم.
از محبتت و همدردی هات از صمیم قلب ممنونم و از تمام قصور و کوتاهی هایی که به دلیل نبودن هام در مورد تو و سایر اعضای خانوده ام انجام دادم عذر می خوام. اما می دونم که شما بهترین پشتیبانان من بودید و هستید و محبت های شما رنج سفر های پی دید پی را برای من قابل تحمل می کنه. در مورد قالب وبلاگم هم، به روی چشم در اولین فرصت اصلاحش می کنم.
اما دوست عزیز آقای حجت زرین زاد. با تشکر از لطف شما من از انتشار کامنتتون را به دلیل این که شماره تلفن همراهتون در اون نوشته شده بود، خودداری کردم.
ولی در مورد کتاب "رویا و سیاست در عصر صفوی"، باید عرض کنم که بسیار متأسفم که خوب توزیع نشده و البته این فقط در مورد تبریز نیست بلکه تقریبا هیچ شهری غیر از تهران آن هم بسیار محدود توزیع نشده است. فکر کنم اگر با ناشر تماس بگیرید بتواند در این زمینه کاری انجام دهد. شماره تلفن نشر تاریخ 66463030-021 است.

۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

پاسخی به یک پرسش

کامنتی از همکار عزیزی در دانشگاه اصفهان در مورد یکی از پستهای پیشین (آخر ترم) دریافت کردم. چون پرسشی را مطرح کرده بودند مجبور شدم پاسخ بدم. البته یک دانشجو عزیز که خودش را ناشناس معرفی کرده هم در آخرین پست من خواسته که مطلبی را در مورد موضوعی که مطرح کرده بنویسم. حتما این کار را خواهم کرد و جواب این کسی که حتی از ذکر نام مستعار چه برسه به نام اصلی خودش، هم وحشت داره را خواهم داد. اما آقای دکتر دهقان نژاد عزیز، مایل بودید بدانید مراد من از "بعضی ها" چه کس یا کسانی هستند!
من نوشتم، حالا شما و بقیه باید قضاوت کنید و ببینید چه کسانی می تونند باشند. من همون طوری که در ابتدای وبلاگم نوشتم بیشتر در این جا حرفهای روزمره و گاهی هم درد و دل های خودم را می نویسم. بدون این که خیلی سبک و سنگینش بکنم و بخوام وجهه آکادمیکم را حفظ کنم. این جا می خوام با دانشجوهای گلی که خیلی وقتها با صمیم قلب احساسشون و مشکلاتشون را درک می کنم اما هیچ کاری از دستم براشون جز درس دادن بر نمیاد راحت و خودمونی حرف بزنم و گاهی وقتها این حرفها به زندگی خودم برمی گرده و شاید اونجا کسان دیگه ای هم مطرح بشند. البته همیشه سعی کردم از آوردن اسم دیگران (مگر اون که بدونم ناراحت نمی شند) خودداری کنم تا مبادا ماشین های جستجوگر گوگل کسانی را که دنبال نام اون افراد هستند به وبلاگ من بکشونه و یا این که کلا نخواند در ثبت خاطرات من سهیم باشند. در اون پست هم من مثل همیشه حسم را نوشتم، شما خودتان ضمیرش را کشف کنید. اما از این که به این وبلاگ سر می زنید ممنونم.
یک چیز دیگه را هم بگم. من از یک طرف خانواده عزیزی دارم که عاشقانه دوستشون دارم و از طرف دیگه شغلم ، دانشجوهام و همکارانم را واقعاً دوست دارم در حدی که برای داشتن اونها رنج سفر را با تمام وجودم تقبل کرده ام. علاوه بر اون که رسالت زنان این نسل را هم مدّ نظر دارم و خوب هم می دونم که در جامعه ما اگر زنی بخواد در اجتماع جایی داشته باشه، باید چند برابر مردان همطراز خودش کار کنه.
هستم اگر می روم گر نروم نیستم.

۱۳۸۹ مرداد ۲, شنبه

کتابخانه دیجیتال

کامنتی از آقای غلامعلی جلیسه دریافت کردم که توصیه بازدید از سایت " بانک اطلاعات و کتابخانه دیجیتال کتب چاپ سنگی بیاض"را پیشنهاد کرده بودند. با تشکر از یادآوری ایشان، پیشنهاد می کنم شما هم هر از گاهی سری به این سایت هم بزنید.

۱۳۸۹ تیر ۲۱, دوشنبه

اولین تجربه های تدریس

چند روز قبل کامنتی از فرزاد داشتم که من را به یاد سالهای قبل انداخت. ترم سوم دوره دکتری بودم و شوق زیادی برای تدریس داشتم که کارم را به عنوان استاد تاریخ اسلام به صورت حق التدریس در دانشگاه شیخ بهایی شروع کردم. ترم قبل هم در دانشگاه دیگه ای در تهران درس داده بودم اما از اونجایی که هنوز امید زیادی به برگشتن اصفهان داشتم و فکر می کردم بعد از اتمام درسم توی شهر خودم مشغول کار خواهم شد ترجیح می دادم که بعد از تموم شدن کلاسهام فوری برگردم اصفهان. دانشگاه شیخ بهایی هم تازه شروع به کار کرده بود ترم دوم یا سومش بود که من رفتم. خیلی هم راحت این کار انجام شد. کسی به من تلفن زد و در مورد این موسسه آموزشی غیر انتفاعی پرسش کرد. من هم که اصلا خبر نداشتم بهش قول دادم از اقای دکتر خانون آبادی که یکی از موسسان بود و چند سال هم ما با هم در انجمن اولیاء و مربیان مدرسه راهنمایی پسرم همکاری می کردیم اطلاعاتی را که دوستم می خواست بپرسم. بعد از سوالات دوستم بهشون شرایط خودم را هم گفتم. ایشان هم گفتند فردا بیا دانشگاه تا در این مورد با هم صحبت بکنیم و به دنبال این قضیه از مهر همان سال کارم را در اونجا شروع کردم.
یادم نمی ره اولین جلسه کلاسم در یک کلاس بزرگ که درش به این دلیل که دو اتاق ساختمان را به هم متصل کرده بودند در وسط کلاس باز می شد برگزار شد. وقتی وارد شدم تا اومدم از وسط کلاس خودم را به تریبون برسونم بچه ها عکس العملی نشون ندادند. وقتی هم سر جام مستقر شدم یکی از پسرها که اون جلو نشسته بود به بغل دستیش گفت فکر کنم اشتباه اومد. وقتی بهشون گفتم من مدرس تاریخ اسلامشون هستم فکر کنم کمی جا خوردند. اما کلاس های خوب من از همون روز شروع شد و تا دو سه سالی بعد از اتمام دوره دکتریم یعنی اون زمانی که هنوز می تونستم هر هفته بیام اصفهان، ادامه پیدا کرد. واقعا دانشگاه خوبی بود نمی دونم هنوز هم همون طور هست یا نه.
هنوز خاطرات اون بچه های پر انرژی که بعضی هاشون گاهی روز های اول فقط برای شیطنت به کلاس میومدند در خاطرم هست. از جمله یکی از پسرها که هنوز هم اسمش در خاطرم هست و می دونم از تموم کلاس های عمومی و البته از چند تا کلاس اختصاصی به دلیل شیطنت بیرونش کرده بودند و تنها کلاسی که تا آخرش اومد کلاس تاریخ اسلام بود. به هر حال کلاس های شلوغی بود مثل همه درس های عمومی. من هم که اعتقادی به حاضر و غایب کردن دائمی نداشتم ولی کلاس های بی رونق نبود و بچه ها میومدند. با بعضی از اونها بعد از سالها هنوز کم و بیش ارتباط دارم. (اگر چه در این مورد پسرها باوفا تر بودند و بعد از گذشت سالها هنوز هر از گاهی ایمیلی یا اس ام اسی ازشون دریافت می کنم.)از جمله فرزاد که همیشه محبت داره و البته یک سوال هم از یک موضوعی که توی کلاس گفته بودم کرده بود. ( پاسخ: خانمی که ازش صحبت کرده بودم عمه پیامبر به نام صفیه و اون شاعر ترسو هم حسان بن ثابت بود.)


۱۳۸۹ تیر ۱۵, سه‌شنبه

آخر ترم

روزهای آخر ترم نه فقط برای دانشجوها روزهای خاص و پر جنب و جوشی هست بلکه برای استادها هم حال و هوای خاص داره. از یک طرف نوید تعطیلات را می ده که دو ترم در انتظارش بودیم البته غالباً نه برای تفریح و ... بلکه برای انجام کارهای عقب افتاده که همش را جمع کردیم که توی تعطیلات انجام بدیم. مثل یک عالمه داوری مقاله، پایان نامه هایی که قراره تا آخر شهریور دفاع بشه، مقالاتی که باید خودمون بنویسیم و...همش جمع شده برای تعطیلات اون هم تعطیلاتی که همه فکر می کنند سه ماهه ، در حالی که واقعا بیش از یک ماه یا تقریبا یک ماه و نیم نیست.
اما با همه این حرفها تابستون که می شه حال و هوای همه چیز عوض می شه. من که این چند وقت علی رغم گرمی هوا هر هفته رفتم اصفهان و دوباره برگشتم تهران در حالی که حتی توی اتوبوس هم داشتم کار می کردم ولی نمی تونستم اصفهان هم نرم. بعد از دو سال دوباره خانواده کوچک من دور هم جمع شدند و نمی خوام تحت هیچ شرایطی بودن با اونها را از دست بدم. این چند وقت سعی کردم مادر باشم همسر باشم اما البته یادم نرفته که تعهدات کاریم چیه و باید جوابگوی بچه های مردم هم باشم. برای همین همش در رفت و آمد بودم دلیل این هم که به قول فائزه دوباره وبلاگم خاک گرفته اینه که وقت ندارم حتی ایمیلم را باز کنم دیگه چه برسه به این که پست جدیدی بگذارم. همه چیزهای که دلم می خواد بنویسم نانوشته فقط توی مغزم مرور می شه و بعد هم ننوشته تاریخ مصرفش تموم می شه. ولی در عوض خونه سرد و بی روح من دوباره جونی گرفته و گرمی زندگی بهش برگشته چیزی که به خستگی هر هفته توی راه بودن توی هوای گرم تابستون هم میارزه.
راستی یک چیزی بگم از ماجرای دیروز من توی اتوبوس. نمی دونم چقدر با اتوبوس سفر می کنید و حال و هوای ترمینال ها را می شناسید اما هنوز پای آدم به پایانه نرسیده فریاد ها ی دعوت آمیز متصدیان شرکت های مختلف اتوبوس رانی که هر کدوم سعی می کنند مسافر را به طرف خودشون جذب کنند به گوش می رسه. دیروز وقتی حدود ساعت 3 بعد از ظهر خودم را به ترمینال ارژانتین رسوندم که سواراتوبوس بشم مثل همیشه با همین سر و صدا ها روبرو بودم تا این که بالاخره از شرکتی که می خواستم بلیت تهیه کردم البته با کلی چونه زدن که صندلی تکی نداریم و اون آخر اتوبوس فقط جا داریم و... یک بلیت تکی پشت سر راننده به من داد. من که نه فقط دوست ندارم ردیف های جلو بشینم بلکه از رانندگی این راننده ای هم که قرار بود باهاش تا اصفهان برم اصلا خوشم نمی اومد. بارها و بارها باهش این مسیر را طی کرده بودم حتی یکبار که دانشجوهام را با قطار برده بودم اصفهان با اتوبوس این آقا نصف العمر شده به تهران برگشتیم. ولی خوب چه می شد بکنیم. ( من همیشه خیر سر بعضی ... با این مشکلات درگیرم. ) تا اومدم سوار شم دیدم یک دختر کوچولوی 6- 5 ساله جای من نشسته. بلافاصله مادرش که دید صندلی مال منه گفت می شه جاتون را با صندلی پشتی عوض کنید آخه بچه من دوست داره جلو بشینه. بهش گفتم من از خدا می خوام ولی این کوچولو شاید خطرناک باشه جلو بشینه. گفت اشکالی نداره . بعد هم در جواب مسئول شرکت که داشت صندلی ها را کنترل می کرد همین پاسخ را داد. بعد بهش گفتم اقلا کمربند صندلی را ببند تا اگه ترمز ناجوری کرد... باز هم گفت نمی خواد اصلا نمی گذاره کمربندش را ببندیم. توی تموم راه همین طور که داشتم اول ورقه امتحانی صحیح می کردم و بعد مقاله و ...نگران این دختر کوچولو بودم که مادرش عین خیالش نبود و آنچنان در تمام طول راه با بغل دستیش حرف می زد که با وجود این که من از همون اول گوشی گذاشته بودم، سرم رفت. این را هم بگم که دست آخر وقتی دخترک از روی صندلی نقش زمین شد حتی به خوش تکون هم نداد. بچه هم که گویا به این همه توجه مادرش عادت داشت کمی خودش را تکوند و دوباره برگشت روی صندلیش. اما فقط حرفهای این خانم و یا شلیک های خنده دوست بغل دستیش نبود که آرامش من را برهم می زد بلکه آقا سیامک راننده هم با دو نفر که بعد شدند سه نفر در تمام طول راه حرف زد، اتوبوس را با شتاب این طرف و اون طرف کرد و برای تمام ماشین هایی که سر راهش بودند بوق بیابونی و گاه ممتد زد. البته با غرغر کردن من ضبطش را خاموش کرد اگر چه پیشرفت کرده بود و به جای آهنگهای ویجی (اگه اشتباه ننویسم که توی موسیقی اون هم از این نوعش هیچی نمی دونم) داشت آهنگهای دلکش و ... را اما با صدایی بسیار بلند و گوش خراش پخش می کرد. این وسط فقط جای یک فیلم هندی از نوع اتوبوسیش خالی بود که به لطف خرابی دستگاه از دستش راحت بودیم. توی همین شلوغی من هم داشتم کارهای عقب افتاده را انجام می دادم. یک حال و هوایی داشت نگفتنی تازه اگه صدای بلند فن اتوبوس و نیز گرمی هوای بعد از ظهر کویر را هم بهش اضافه کنید.
ولی به قول مرحوم پدرم خدا را صد هزار مرتبه شکر باز هم سالم رسیدم خانه.

۱۳۸۹ تیر ۴, جمعه

اس ام اس های سرگردان

تو بعضی داستانها و فیلم ها راجع به روح های سرگردان یک چیزهایی خوانده بودم یا دیده بودم اما در مورد اس ام اس های سرگردان تا حالا چیزی نشنیده بودم. دیروز نزدیک های ظهر همین طور که توی آشپزخانه هم مراقب غذا بودم و هم داشتم یک مقاله را داوری می کردم یک اس ام اس برام اومد چون بدم نمی اومد که یک استراحتی به خودم بدم فوری رفتم به سراغ گوشیم و اس ام اس را بازش کردم ببینم از کیه. با تعجب متن را خوندم. از انجمن زنان پژوهشگر تاریخ بود. اولش که دیدم عنوان انجمن هست تعجب نکردم چون روز مجمع عمومی بود و من چون می بایست در اصفهان باشم نتونسته بودم شخصاً حضور پیدا کنم و فقط وکالت داده بودم به یکی از دوستان. گمان کردم نتیجه انتخابات را برام فرستادند اما متن حکایت دیگه ای داشت. دعوتی بود برای شرکت در بزرگداشت خانم دکتر اتحادیه. با تعجب پیش خودم گفتم ما که برای ایشون بزرگداشت گرفته ایم! ولی همینطوری که داشتم متن پینگلیش این دعوت نامه را می خوندم رسیدم به تاریخ و مکان برگزاریش دیدم مکان دایره المعارف در دارآباد است و تاریخ 87/12/11. از تعجب مبهوت مونده بودم که این دیگه چیه؟ این همه وقت بعد از یک سال و اندی این اس ام اس سرگردان کجا قایم شده بوده که حالا رسیده؟ اصلاً می شه یک همچین چیزی یا نه؟ خلاصه من که نفهمیدم این کجا بود و چرا با این همه تأخیر اومد و از اون جالب تر این که وقتی خواستم دوباره بازش کنم و به بقیه نشون بدم دیگه سرجاش نبود. نمی دونم بر اساس تاریخش رفته بود یک جای توی حافظه آخر سال 87 ؟ من که نفهمیدم اگه شما می دونید راهنمایی کنید. ولی به هر جهت حواستون از این به بعد به این اس ام اس های سرگردان هم باشه.

۱۳۸۹ خرداد ۱۹, چهارشنبه

از گرجیان در کاخ گلستان تا صبحانه در مجلس

با تأخیر بسیار و با یک عالمه عذرخواهی: روز زن و روز مادربر شما مبارک. از همه اونهایی که به هر شکلی برام پیام تبریک فرستاده بودند سپاسگزارم. ببخشید که فرصت نکردم هیچ مطلبی به خاطر این روز مهم بنویسم. باشه یک وقت دیگه حتما می نویسم. ولی واقعا به قول دل آرا از بس به وبلاگم سر نزدم "وبلاگم خاک گرفته." شاید هم دیگه تار عنکبوت بسته! ولی چیستای عزیز درسته ما دیگه امتحان نداریم اما همدردی با شما که یادمون نرفته ! هر وقت شما امتحان دارید مطمئن باشید کار ما هم چند برابر شده.
چند هفته قبل که از میراث مکتوب برای شرکت در رونمایی کتاب تاریخ شاه صفی دعوتم کردند با نگاه به تقویمم با قاطعیت گفتم دوشنبه 17 خرداد تهران نیستم. می دونید که هر فرصتی که پیش بیاد من راهی اصفهان می شم و یک جورایی نمی تونم بودنم را در خانه و با خانواده با هیچ چیز دیگه عوض کنم. اما بعد از چند روز به دلایل مختلف از جمله برخی کارهای دانشجوها و ... و همچنین دیداری که قرار بود صبح روز سه شنبه در کتابخانه مجلس داشته باشیم و جلسه انجمن ایرانی تاریخ قصد کردم بعد از ظهر دوشنبه عازم تهران بشم. اما دعوتنامه آقای
Nikoloz Nakhutsrishvili برای شرکت در افتتاحیه نمایشگاه عکسی که به مناسبت روز ملی گرجستان در کاخ گلستان برگزار می شد باعث شد که صبح دوشنبه حرکت کنم. توی طول راه همچنان داشتم کارهای دانشجویان ارشد را می خوندم که باید نمره شون تا روز شنبه ثبت نهایی شده باشه.
ساعت 4 عصر تازه رسیدم خانه و همراه با خانم دکتر فصیحی عازم کاخ گلستان شدیم و در میانه راه نیز خانم سعیدی و خواهرشون به ما پیوستند. یک ساعتی از شروع مراسم گذشته بود که رسیدیم. بعد شلوغی های مترو در اون ساعت از روز و منطقه اطراف کاخ وارد یک فضای آرام و زیبا شدیم. با سرعت به طرف نمایشگاه رفتیم چون اسم جالب توجهی هم داشت "گرجیان در کاخ گلستان" البته اگه بخوام از تعارفات مرسوم بگذرم آن چه ارائه شده بود خیلی کمتر از انتظار ما بود اما در مجموع به رفتنش می ارزید. بعد از بازدید از نمایشگاه و بعد از پذیرائی در یکی از ساختمان های کاخ که تابلو ورود ممنوع داشت. هم کمی خستگی روز از تنمون در رفت و هم احساس خوبی از نشستن در یک بنای تاریخی بهمون دست داد. البته آقای که فکر کنم کارهای خدماتی انجام می داد می گفت این صندلی ها که روش نشسته اید مال همون دوره قاجاره است. حتی رویه های مخملش. البته صد درصد اشتباه می گفت. رویه ها تازه تعویض شده بودند و عمر صندلی ها به پیش از دوره محمد رضا شاه نمی رسید. ولی خوب گفتیم همونه که شما می گی.
سالها از آخرین باری که از موزه کاخ گلستان دیدن کرده بودم گذشته و شاید بسیاری از بخش ها چندان در خاطرم نمونده بود به ویژه که وقتی برای باز دید موزه می ریم در ساعت اداریه و از اون مهمتر توجه به موزه و درون بنا جلب می شه و این اولین بار بود که با دقت داشتیم فضای بیرون بناها را تماشا می کردیم. وقتی در خارج از ساختمان با آقای نیکلاس و ... خداحافظی کردیم به جای رفتن به طرف در خروجی گفتیم خوبه دوری در اطراف ساختمان بزنیم و این فوق العاده بود. یک عالمه عکس گرفتیم کمی هم بحث در مورد هنر قاجار ومقایسه اش با هنر صفوی کردیم که بی شک من نمی تونم جز دفاع از هنر صفویه کار دیگه ای بکنم.
تماشای تالار آئینه خانه از پشت پرده های کشیده شده پنجره های اون لذت خاصی داشت وقتی درخشش آینه ها از لای پرده های مخمل فرسود و رنگ رو رفته ( و حتی پاره شده آن) به چشم می خورد. شاید بیش از اونی که این تالار مرا به یاد شاهان قاجار بیندازه به یاد کمال الملک انداخت.
عبور از کنار درخت مگنولیا که گل های در دسترس اون را می شد بویید و لمس کرد ، حوض بزرگ آب با فواره هایی که در یک ردیف کار شده بودند و درختان تنومند چنار که قدمت تاریخ را به یاد می آوردند همه و همه حس غریبی در اون عصر تابستانی در کاخ گلستان به آدم می داد و از اون مهمتر این که همه رفته بودند و ما چهار نفر بودیم و چند تا باغبان و نگهبانان دم در و مزاحمی نبود که سکوت محیط را بشکنه. البته ظاهرا کسی هم متوجه حضور ما نشده بود. ما هم چندان اصراری به رفتن نداشتیم چون می دونستیم دیگه چنین تجربه ای پیش نخواهد اومد.
همین طور که در اطراف پرسه می زدیم و بناها را تماشا می کردیم در مورد هنر دوره قاجار بحث می کردیم و از فضا و زیبایی های محیط لذت می بردیم. عصر دل انگیزی بود. به آخرین بخش رسیده بودیم واز سنگ قبر ناصر الدین شاه هم گذشته بودیم که تازه متوجه حضور ما بیگانگان د رکاخ شدند و سرباز وظیفه ای برای هشدار که وقت بازدید تمام شده به طرف ما اومد. از کاخ خارج شدیم .
اما قرار ملاقات ما در کتابخانه مجلس به صبح چهارشنبه ( یعنی امروز) افتاد. اون هم صبح زود. ساعت 6:30 دقیقه جناب آقای جعفریان تماس گرفتند که پس چرا دیر کردید. ما هم صبحانه را رها کردیم و عازم شدیم. از 7 گذشته بود که همراه با خانم دکتر فصیحی و خانم سعیدی و خانم مردوخی که مقدار قابل توجهی اسناد و کتابهای خطی خانوادگی با ارزش داشت ( که تازه کشفش کرده بودیم) به دفتر آقای جعفریان رفتیم. (البته باور نمی کردیم اما صبحانه هم شامل نان و پنیر و مربا و ..روی میز چیده شده بود.)همون جا یکی از کتابهای خطی را اسکن کردند و به طور شفاهی قرار تصحیحش را با خانم مردوخی گذاشتند.
من واقعا نمی تونم هیجانم را از سرعت عملی که در کار آقای جعفریان هست پنهان کنم. می خوام همین جا غیر از اون که رسما به سهم خودم از جناب اقای جعفریان بابت تلاشی که برای تاریخ ایران می کنند تشکر کنم. این را هم یادآوری کنم که ورود به کتابخانه مجلس و استفاده از منابع اون از خطی گرفته تا بخش کتابهای جدید بسیار آسان شده به طوری که گاهی باور نکردنیه. از بخش دیجیتالی هم دیگه حرف نزنم باید خودتون سری بزنید و ببینید. من به اقای جعفریان و همه همکارانی که با عشق و علاقه در کنار ایشون کار می کنند و بی شک بدون اونها هم کاری از پیش نخواهد رفت تبریک می گم. به امید روزی که تمام کتابخانه های کشور تا این اندازه سهل الوصول شود.