۱۳۸۹ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

نشست در میراث مکتوب

بعد از ظهر امروز جلسه رونمایی از کتاب «الابنیه عن حقایق الادویه» در میراث مکتوب برگزار شد. اصل نسخه در کتابخانه ملی اتریش نگهداری می شود و توسط میراث مکتوب به صورت فاکسیمیله با چند مقدمه ( یا بهتر است بگویم مقاله) ارزشمند از شخصیتهای علمی برجسته عصر حاضربه چاپ رسیده است. از آن جایی که کتاب را هنوز نخوانده ام هیچ نوع اظهار نظری نمی توانم بکنم و اطلاعاتم در این خصوص تنها از طریق مطالب است که در جلسه مطرح شد. کتاب همان طور که از اسمش مشخص است در خصوص طب می باشد و توسط اسدی طوسی بازنویسی شده است و در حال حاضر قدیمی ترین اثر پزشکی به فارسی می باشد.
اما در مورد جلسه رونمایی باید بگویم بر خلاف همیشه که از طریق ایمیل و یا نامه از برپایی این گونه جلسات خبردار می شدم این بار اگر یکی از دوستان (که البته متأسفانه خودش هم نیامد) به من اطلاع نداده بود ، بی تردید خبردار نمی شدم. شاید هم قرار بود که جلسه بی سرو صدای زیاد و بدون تبلیغات برگزار شود. نمی خواهم گله کنم شاید حق داشته باشند چون فضای سالن بسیار کوچکتر از آن بود که اگر مثل همیشه دعوت می کردند گنجایشش را داشته باشد. خصوصا که چند مهمان خارجی هم داشتند. اگر چه من در اصل برای دیدن استاد ایرج افشار رفته بودم تا حضوری ازایشان برای جلسه که با دانشجویان دوره دکتری به خانه ایشان برویم، وقت بگیرم. از بین مهمانان خارجی یک نفر را از قبل می شناختم. دیگری هم که مهمان ویژه این مراسم بود مدیر جدید انستیتو ایران شناسی در اتریش دکتر فلوریان شوارتس و جانشین دکتر فراگنر بود. وی جوان تر از آن بود که انتظار داشتم اما امیدوارم که بتواند این موسسه را فعال نماید. مهمان خارجی دیگر نیز که البته ربطی به چاپ کتاب نداشت سفیر اتریش بود که نسبتاً زود هم جلسه را ترک کرد.
سخنرانان کسانی بودند که از جنبه های مختلف در خصوص این نسخه کار کرده بودند و البته حاصل کارشان نیز در کتاب چاپ شده بود. ابتدا دکتر ایرانی مدیر میراث مکتوب ضمن خوشامد گویی در مورد چاپ این اثر صحبت نمود پس از او دکتر فلوریان شوارتسن صحبت کرد و سپس استاد گرانقدر استاد ایرج افشار در مورد سند شناسی و نوع خط و آن چه در این مقوله می شد از نسخه دریافت کرد ایراد سخن نمودند. سپس دکتر نصرت الله رستگار عضو کتابخانه ملی وین در مورد این که از چه تاریخی می توان این کتاب را در وین ردیابی کرد و چه کسانی برای اولین بار از آن گزارش داده اند صحبت نمودند. پس از آن دکتر ابوالقاسم سلطانی که متخصص در طب سنتی است مطالبی را در مورد برخی بیماری ها و نیز داروها و غیره ایراد نمودند و از آن جا که خیلی تخصصی بود، شاید من جز اندکی از مابقی سردر نیاوردم. در پایان نیز دکتر علی اشرف صادقی عضو فرهنگستان ادب فارسی در باب برخی واژه ها که نشان از لهجه های منطقه ای می تواند باشد سخن گفتند. البته تردیدی نیست که مفصل این مطالب در سایت میراث و البته پس از تاخیری چند ماهه در نشریه گزارش میراث درج خواهد شد. اما از آن جایی که جلسه پربار و خوبی بود حیفم آمد هیچ چیزی در باره آن ننویسم. علاوه بر این که در حاشیه جلسه با برخی افراد جدید آشنا شدم و نیز بسیاری از کسانی را که مدتی بود فیض دیدارشان را نداشتم ملاقات کردم.


۱۳۸۹ فروردین ۱۹, پنجشنبه

سند باد نامه

داشتم از سر تفنن کتاب سند بادنامه را می خواندم. شاید همتون با اسم سندباد آشنا باشید خصوصا که چند سال قبل کارتون سندباد از کارتون های پر طرفدار بچه ها بود و همین طور برخی بازی های رایانه ای که نقش اول با سند باد است. پس این نشان می ده که سند باد مرزهای داخلی را پشت سر گذاشته و شهرت جهانی پیدا کرده است. این کتاب به بسیاری از زبان ها از جمله زبان های اروپایی ترجمه شده و خود سرمشقی برای نگارش کتابهایی با مضمونی مشابه در سایر کشورها شده است. اصل این کتاب مربوط به دوره پیش از اسلام است و هنوز در مورد این که مانند کلیله و دمنه مربوط به هند است یا یک داستان ایرانی است اختلاف نظرهایی وجود دارد. مصصح این اثر "دکتر محمد باقر کمال الدینی" در مقدمه مفصل خود به خوبی به این اختلاف نظرها پرداخته و خود ایشان مانند برخی از پژوهشگران دیگر، نظرش بر ایرانی بودن داستان است. این کتاب در قرن ششم توسط محمد بن علی ظهیری سمرقندی با نثری شیوا و ادیبانه همراه با اشعار و آیات بازنویشی شده است و در سال 1381 توسط میراث مکتوب به چاپ رسیده است.
اما ببینیم داستان از چه قرار است این کتاب شامل یک داستان اصلی است که در درون آن حکایت های دیگری گفته شده است. داستان اصلی از پادشاهی عادل و نیکوکار یاد می کند که در آرزوی فرزند بود تا عاقبت به توصیه یکی از زنان حرم "حاجت به درگاه اکرم الاکرمین..." برد و خواسته اش اجابت می شود و خداوند فرزند پسری به او عطا می کند. ولی "هیچ چیز از مدارک علوم یاد نگرفت". شاه دستور می دهد فلاسفه را جمع کنند و آنان به مشورت نشینند که چه باید کرد. از بین آن همه 7 نفر از فیلسوفان سه شبانه روز نشستند و فکر کردند تا آن که از بین آنان سندباد حاضر شد تربیت شاهزاده را بر عهده گیرد. سپس در جواب سایرین که در بزرگی او به مبالغه پرداخته بودند حکایتی را بیان می کند و در واقع از همین جا حکایت های دیگر کتاب آغاز می شود و تا پایان ادامه می یابد. شاهزاده نیز تحت تربیت او رشد می کند و جوانی برومند و صاحب فضل و کمال می شود و البته از حُسن و جمال هم بی بهره نیست و از این روی یکی از زنان پادشاه (کنیزکان) شیفته او شده و به او اظهار عشق می کند و می گوید اگر چنین چیزی را اجابت کند شاه را مسموم خواهد کرد تا جوان بر تخت نشیند. شاهزاده نمی پذیرد و زن از ترس رسوا شدن وی را به سوء نظر به خود متهم می کند. شاه نیز آشفته حال در صدد قتل پسر حق ناشناس برمی آید.
در این جا سندباد بنا به دلایل نجومی از شاهزاده می خواهد تا 7 روز سخنی در دفاع ازخود بر لب نیارد و سپس ( به عدد 7 و تکرار آن و قداستش توجه شود) 7 وزیر شاه دست بکار می شوند که به هر ترتیب لکه تهمت را از دامن شاهزاده جوان پاک کنند. پس از 7 روز که ظاهرا نحوست ایام ( اعتقاد به سعد و نحس بودن ایام) برطرف می شود. شاهزاده به اشاره سندباد به سخن می آید و از خود رفع اتهام می کند.
این شیوه داستان را شما بارها شنیده اید ماجرای سیاوش و ... نیز چیزی جز این نیست. اما لبه تیز حمله کتاب به زنان تنها در همین خلاصه نمی شود و در جای جای داستان ها از مکر زنان و ... یاد شده است. اگر چه مصحح با آوردن نمونه هایی از نگاه مثبت کتاب به برخی زنان سعی در خنثی کردن این دیدگاه منفی کرده است اما به هر حال نمی توان از باور و اعتقاد نویسنده به چنین مسائلی چشم پوشی کرد. در خلاف بودن و ناپسند بودن رفتار این زنان جوان هیچ تردیدی وجود ندارد اما برای من همیشه یک سوال وجود داشته و اون اینه که چرا هیچ وقت هیچ کسی فکر نکرد چرا چنین اتفاقی افتاده است. در این داستان ها خطا کننده زن جوانی است که نه به میل در حرمسرای پادشاهی که حکم پدر او و اگر نگوییم پدر بزرگ او را دارد اسیر است. هیچکس با این خطا کننده جوان همدردی نکرده و سعی نکرده جلو چنین مسائلی را از ریشه بگیرد. کسی فکر نکرد که باید حرمسرا را تعطیل کنند بلکه گفتند دخترک خطا کار را به مجازات برسانید. این که می گویم نگاه کتاب به زنان منفی است از روی تعصب نیست بلکه اگر کتاب را بخوانید می بینید در داستانهایی نیز که از زنان نیکو سخن می گوید باز هم هدفش نشان دادن مکر زنان است. به عنوان نمونه در داستان "کبک نر با ماده" بعد از اشاره به کشته شدن بی گناه کبک ماده توسط کبک نر از سر سوء ظن و شتاب در تصمیم بدون تحقیق و مشورت باز هم شاه را از مکر زنان برحذر می دارد. باور ندارید کتاب را بخوانید.
در ضمن مگر در طول تاریخ ما کم شاهد خطای مردان بوده ایم و حتی چه حکایت ها از برخی از رجل تاریخی است که برای دسترسی به زنی زیبا شوهر او را به غدر کشته اند. اما در تاریخنگاری ما چنین حکایاتی یا محو می شود و یا آنقدر توجیه می شود که نه تنها این گناه نابخشودنی را همه فراموش می کنند بلکه گاه پای رشادت و قدرت مرد می گذارند.
هر چه هست نمی دانم اما من گناه و خطا را مردانه زنانه نمی شناسم. خطا خطاست چه کننده اش مونث باشد و چه مذکر.
باز برگردیم سر تاریخ. در تاریخ ما هر وقت نام زنی می آید که از دید مردان پا را فراتر از گلیم خود دراز کرده و با کوتاه کردن دست مردان پیرامونش، قصد کشورگیری و مملکت داری دارد باز بی رحمانه پای این سخنان باز می شود و غالبا با زدن یک برچسب ناموسی بر وی چهره او را نه تنها در انظار معاصران که در طول تاریخ خدشه دار می کنند. چه بی رحم اند مردانی که چنین می اندیشند. من هر بار که در حین تدریس تاریخ صفویه به ماجرای خیرالنساء (مادر شاه عباس ) که زنی دلاور و جسور و آشنا با راز و رمز مملکتداری بود می رسم احساس شرم می کنم. وقتی می بینم مردانی (قزلباشان) صاحب منصب از این که هر روز به در حرمخانه روند و از یک بانو دستور بگیرند چنان بر غیرتشان سنگین می آید که حاضرند شکست از عثمانی را بپذیرند اما زیر بیرق یک زن در جبهه نجنگند و چنان تحت فشارش گذاشتند تا جبهه را ترک کند و به پایتخت بازگردد و برای چنین کاری چه بهتر از تهمت ناموسی! بعد هم که مقاومتش را دیدند و حس کردند آدمی نیست که به این زودی میدان را خالی کند به حرمخانه هجوم بردند و او و مادر پیرش را خفه کردند و در این میان شاه ( این مرد قدرتمند) خاموش بود و تنها چند روزی درِ خانه را به روی خود بست و به قولی قهر کرد. اما وقتی برای آشتی آمدند مثل همیشه منقاد و مطیع پذیرفت. او مرد بود خیرالنساء زن!
کاش نگاه جنسیتی را حذف می کردیم و به جایش به قابلیت های افراد می نگریستیم.

۱۳۸۹ فروردین ۱۴, شنبه

تعطیلات نوروزی

بعد از بیش از دو هفته تعطیلی خوشبختانه امروز کار و فعالیت آغاز شد. تعطیلات هم چیز خوبیه و هم بده. وقتی تعطیلات در پیشه آدم با کلی ذوق و شوق، یک عالمه برنامه می ریزه که چنین و چنان می کنم. من هم که از هر فرصتی برای رفتن به اصفهان استفاده می کنم مشتاقانه برای شروع این تعطیلات لحظه شماری می کردم خصوصاً که یک دنیا کار عقب افتاده داشتم و فکر می کردم در این فرصت طلائی می تونم همه اش را انجام بدم. اما ای دریغ از انجام حتی یک چندم اون همه کار. وقتی رفتم اصفهان آن قدر کارهای متفرقه که یک بخش عمده اش هم مربوط به خانه داری بود سرم ریخته شد که تمام کارهای دیگه فراموش شد. ساکی را که پر از کاغذ و کتاب برده بودم تقریبا دست نخورده و باز نشده برگشت تهران. چهارشنبه شب وقتی داشتم بر می گشتم تهران حال و هوای بچه مدرسه ای هایی را داشتم که تکلیفشون را انجام نداده اند. راستش یاد دوران دبستان خودم اومدم. اون زمانها پیک نوروزی نبود بلکه می گفتند برای تکلیف عید باید تمام کتاب فارسی را رونویسی کنید حدود صد تایی هم مساله ریاضی میدادند و سالهای پایانی دبستان کمی هم علوم. ریاضی ها مشکلی نداشت زود زود قبل از شروع عید حلش می کردم. اما امان از کتابت. اولش خیلی ذوق داشتیم. یک دفتر صد برگ خوشگل ( البته یادتون باشه که اون موقعه دفتر به فراونی حالا نبود) انتخاب می کردم و با ذوق و شوق همون روز اول تا آخرش را خط کشی می کردم. شاید کمی هم گل و بوته بعضی صفحاتش می کشیدم. به هر حال کتابت بود و می دونستم هر درسی از فارسی چند صفحه جا می گیره چون اونقدر مشق شب نوشته بودیم که تعداد سطرهای کتاب را هم حفظ بودیم. اگه یک کتاب فارسی قدیمی هم به دستم می رسید و یا اگه تونسته بودم به بهانه گم کردن کتابم قبل از عید یک کتاب نو از مدرسه بگیرم ( البته پولی نه مجانی) عکس های خوشگلش را می چیدم و جای جای دفتر می چسبوندم. فقط تنها کاری که مونده بود روی نویسی درس ها بود. چه کار سختی! خصوصا که تا اومده بودم اون کارهایی را که شمردم انجام بدم سال جدید و دید و بازدید ها هم شروع شده بود. خانه ما هم که در چنین مواقعی رفت و اومدش کم نبود به علاوه تلوزیون هم یک عالمه برنامه ها خاص نوروز داشت و برنامه بچه ها هم علاوه بر ساعت 5 عصر صبح ها ، اون هم با تعداد زیادی کارتون های قشنگ پخش می شد. بنابر این نوشن مشق ها هر روز به روز بعدی محول می شد تا می رسیدم به روز سیزده. اون موقع دیگه اشکمون هم سرازیر شده بود. خصوصا اگه سیزده مثل امسال به جمعه میفتاد و مجبور بودیم صبح شنبه بریم مدرسه. وای چه روز بدی. اگه اول دفتر خوش خط شروع شده بود آخرهاش خرچنگ و قورباغه راه افتاده بود. بگذریم از این که در میانه راه از نوشتن برخی کلمات در جمله صرفه جویی می کردیم که زودتر تمام بشه و آخرهای کار اصلا برخی جمله ها را جا مینداختیم ولی عوضش کلمات را درشت درشت می نوشتیم که خیلی جا بگیره و غالباً با چشمی گریان روی دفتر خوابمون می برد. نا گفته نمونه که گاهی بزرگترها هم دلشون می سوخت و به کمک میومدند تا بلکه این کتابت تموم بشه. دیگه بقیه اش به لطف و کرم و خوش خلقی معلم ها بستگی داشت که روی خودشون میاوردند که که چه کردیم و چقدرش را اون وسطای کار جا انداختیم یا اصلا ننوشتیم یا نه. ولی هر چه بود یاد اون روزهای قشنگ بخیر. روزهایی که برای زنگ تفریح و بازی با بچه ها لحظه شماری می کردیم. روزهایی که قبل از زنگ تعطیل و باز شدن در مدرسه ،پشت در هجوم میاوردیم که زودتر برسیم خانه. خاطرات خوش دبستان با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست.

۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید

چند روزی بود که دلم برای نوشتن خیلی تنگ شده بود اما به دو دلیل از نوشتن محروم بودم. اول این که از شنبه تا الآن که ساعت 18 دوشنبه است حتی فرصت باز کردن چمدانم را هم پیدا نکرده ام چه رسد به وبلاگ نویسی! فقط صبح شنبه که بعد از یک هفته چشمم به جمال وبلاگم روشن شد پیام هاش را به روز کردم. راستش جایی که بودم وبلاگم فیلتر بود و این دلیل دوم برای ننوشتن در این روزها بود. اما کجا؟ جاتون خالی رفته بودم سوریه. در عرض یک هفته تصمیم به رفتن گرفتم، ویزا هم که نمی خواست و این خیلی کیف داد چون از بس پشت در سفارتخانه ها همیشه احساس عذاب می کردم از این که این دفعه پاسپورتم را دستم گرفتم و فقط بلیت خریدم و رفتم خیلی خوشم اومده بود و یک جورهایی به اون کسانی که همیشه می تونند این جور سفر کنند حسودی کردم.
خوب از این ها بگذریم حالا چه وقت سفر بود اون هم آخر سال اصلا درسته که آدم کلاس بچه ها را تعطیل کنه و خودش بره سفر؟! اینش را واقعا نمی دونم و از همه دانشجوهای عزیزم که کلاسشون را تعطیل کردم ( ناگفته نمونه که دانشجوها اصولا از تعطیل شدن خوششون هم میاد) عذر می خوام. ولی سفر بسیار خوبی بود و به ویژه برای من که درس فرهنگ و هنر اسلامی را تدریس می کنم خیلی مفید بود. این سفر را با تردید اما با تشویق بسیار زیاد دوستی که روی هنر و معماری اسلامی کار می کنه و 2 ماه بود که در سوریه داشت روی خانه های قدیمی تحقیق می کرد رفتم. اون مدتی هم در قاهره بوده و چند روز دیگه هم دوباره برمی گرده قاهره. دلم می خواست برم مصر اگرچه قبلا رفته بودم اما گفتند مطمئن باش بهت ویزا نمیدن. پس فکر کردم سنگین تر اینه که فکرش را هم از سرم بیرون کنم اگر چه اشتقاقش باقی مونده.
وقتی اصلا حرف رفتنش بود با این پرسش روبرو شده بودم که چرا اون هم الان و این که تو که سوریه قبلا رفتی؟ درسته ، اسفند 32 سال قبل وقتی تازه نوجوان بودم رفته بودم. اما اونقدر سوریه اون زمان ناخوشایند بود که ما در اردن هتل گرفته بودیم و دو بار با یک راننده فلسطینی صبح آمدیم دمشق و شب برگشتیم. شاید هم باورهای غلطی در ذهنمون از این کشور بوده . نمی دونم چون کم سن و سال تر از این بودم که بتونم درست قضیه را به خاطر بیارم.
توی ذهنم از سوریه مثل خیلی دیگه از کشورهای عرب و شاید همسایه پیشداوری هایی داشتم. مطمئنا برخی از شما هم مثل من و شاید متعصب تر از من در این زمینه باشید. ولی صریح بگم که همه این حرفها اشتباه محض است. توی سوریه من احساس عرب و عجم بهم دست نداد بلکه احساس یک فرهنگ مشترک یا دست کم ریشه های مشترک فرهنگی مردمی با قیافه ها و برخوردهای آشنا. اگه عربی حرف نمی زدند یا در واقع صدای متن را می شد ناشنیده گرفت حس می کردید توی یکی از شهر های ایرانید که قبلا نرفتید. من مثل خیلی از ایرانی ها نرفتم خرید.( اونهایی که باید براشون سوغاتی میاوردم و نیوردم باید ببخشند چون وقتش را نداشتم) البته از دم مغازه ها که رد می شدم هم وطنان را می دیدم و صدای صحبتشون را می شنیدم. همه وقتم را هم توی حرم نگذروندم. بیشتر رفته بودم که شهر را ببینم. قدم به قدم کوچه پس کوچه های محله قدیمی شهر ( باب توما) را زیر پا گذاشتم. اصلا همون جا توی یک خانه قدیمی بازسازی شده که به صورت هتل سنتی بود اقامت داشتم. جاتون خالی بی نظیز بود. تمام خستگی و حتی فشارهای کاری که در چند ماهه اخیر تقریبا بیمارم کرده بود و مجبورم کرده بود به دکتر متخصص قلب مراجعه کنم از بین رفت. به طوری که با این که جمعه صبح از دمشق به بُصری رفته بودیم و اونقدر در تمام شهر باستانی (رومی) اون راه رفته بودم و از پله های بلند آنفی تأتر اون بالا و پایین رفته بودم و بعد با اضطراب خودم را به دمشق رسونده بودم که از پرواز جا نمونم و تازه ساعت از نیمه شب خیلی گذشته بود که به ایران رسیدم، صبح اول وقت با انرژی رفتم دانشگاه که کلاسم را تشکیل بدهم. بگذریم از این که دانشجویان عزیز دوره دکتری نیومده بودند!!!
من توی این سفر چند منظوره خیلی چیزها آموختم. البته سعی کردم خاطراتم را روز به روز یادداشت کنم. چون احساسات آدم بعد از مدتی که از یک واقعه می گذره فراموش می شه. دوست داشتم همش را ثبت کنم، حیف که نمی تونستم وبلاگ بنویسم. برای خودم درس بود. آموختم که بی دلیل حرفی نزنم. سعی کنم جوامع را بشناسم بعد در موردشون قضاوت کنم. سعی کنم فکرم را دربست در اختیار دیگران نگذارم.
می دونید از همه مهمتر حس کردم که از وقتی که غرب به خودش تکونی داد و به علم و صنعت رسید و از قِبل اون استعمارش را همه جا گسترد، روی ذهن ما هم حسابی کار کرد. همون حرفهای تکراری که همتون می دونید مثل پان ایرانیسم، پان ترکیسم، پان عربیسم و غیره شکاف جهانی را که یک زمانی دست در دست هم داده بود زیادتر و زیادتر کرد. من اصلا به مرزهای سیاسی چه امروز و چه گذشته کاری ندارم من با فرهنگ و با ریشه های مشترک فرهنگی کار دارم. حس کردم با مردم سوری اگه از یک قوم و تبار هم نباشم اما ریشه های مشترکی هست که ما را به هم پیوند می ده. حس کردم با غرب خیلی بیگانه ام اما با شرق نزدیک و آشنام. به این نتیجه رسیدم که چرا برخی فکر می کنند که غرب همه چیز است. چرا ما در مقابل فرهنگ غرب یا مجذوبیم و یا مرعوب؟ چرا حتی وقتی تاریخمون را می نویسیم برامون مهمه که غربی چی می گه حتی اگه اشتباه بگه باز هم گفته اون را ترجیح می دیم به نوشته یک خودی. توی تخصص خودم چرا باید ببینم که دانشجو از قول دکتر کریستفر ورنر مصداق میاره که " وقف حمایت از نوه ها" و فکر می کنه چه کشف بزرگی نویسنده کرده. در حالی که برای من ایرانی مسلمان که آشنا به وقف و شیوه های اون هستم این جمله جز لبخندی را به دنبال نمیاره. چرا باید اون را ببینیم اما خودمون را نادیده بگیریم؟ و خیلی چرا های دیگه که اگه بخوام بنویسم زمان زیادی لازم داره. شاید اگه وقت کنم بعدا در مورد مصالحت آمیز بودن رفتار مردم نسبت به هم و عقاید و باورهای یکدیگر یک چیزهایی بنویسم. اما چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید.

۱۳۸۸ اسفند ۱۰, دوشنبه

مشاجره تحصیلکرده ها!

روی صندلی توی یک رادیولوژی شیک، خاص فک و دندان، یک جایی بالای شهر منتظر نوبتم نشسته بودم. یک خانمی آمد و ظاهراً چون آشنا بود بدون نوبت کارش را راه انداختند. یک آقایی که دیگه از انتظار حوصله اش سر رفته بود پا شد و با عصبانیت به خانمی که مسئول بود گفت چرا پس نوبت ما نمی شه؟ همین موقع اتفاقی سر و کله آقای دکتر صاحب رادیولوژی هم پیدا شد و به جای اون خانم با صدای بلندتر و خشن تر از مریض فریاد زد. آقا این جا داد نزن و خلاصه از همین یک کلمه بین اونها مشاجره لفظی شروع شد. آقای دکتر با آقایی که ادعا می کرد خودش هم تحصیلکرده و استاد دانشگاه است. راستش من که از حرفهایی که این دو نفر تحصیلکرده در جلو جمع به هم رد و بدل کردند عرق شرم از پیشانیم جاری شد. راستی درس می خونیم که چی بشیم؟!

۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه

بچه داری و خانه داری یا تحصیل؟؟

برای خیلی از خانمها به ویژه دختران جوان این همچنان یک سواله که باید درس بخونند یا ازدواج کنند. گاهی درس می خونند چون هنوز ازدواج نکردند و گاهی ازدواج نمی کنند چون درس خوندن را دوست دارند. گاهی هم وسط تحصیلشون که ازدواج می کنند درس و کلاس و خلاصه همه اینها را می بوسند و می گذارند کنار. به قول یکی از همکاران ( که البته به شوخی گفت) تا دختری ازدواج نکنه نمی شه گفت واقعاً درس خونه یا نه.
بعضی ها معتقدند: "زنان را همین بس بود یک هنر نشینند و زایند شیران نر"
البته این فقط نظر برخی از آقایان نیست که کم نیستند خانم هایی که عیناً همین عقیده را دارند. به ویژه سر شیران نر هم تعصب زیادی دارند و اگر به جای شیر نر یک دختر کوچولو یپدا کردند از ته دل خیلی ناراحت می شند. بگذریم نمی خوام سر این قضیه را بیشتر باز کنم هر چه سر به مُهر بماند بهتر است. اما کم نیستند خانهای جوانی که هر دو اینها را با هم انتخاب کردند و نمی خواند هم به هیچ عنوان از سر هیچکدومش بگذرند. ناگفته نماند که من شدیدا تحسینشون می کنم. ولی می دونم که خیلی هاشون با صدها مشکل جورواجور دارند دست و پنجه نرم می کنند که یکی از اونها احساس درونی خودشنه که می شه اسمش را گذاشت عذاب وجدان! که البته شاید چون از اول همون شعر بالا بهمون القاء شده فکر می کنیم داریم جرم و جنایت انجام می دیم.
چند روز قبل توی اتاقم در دانشگاه بودم و با دو تا از دانشجوها صحبت می کردیم. دانشجوی دیگری هم با همکارم مشغول صحبت بود. اولش را نفهمیدم چی بود ولی وقتی مورد خطاب قرار گرفتم و از من خواسته شد که چیزی بگم چرا که این دانشجوی جوان تازه مادر شده و بچه اش کمی مشکل داشت اما نمی خواست مرخصی بگیره چون فکر می کرد از درسش عقب میافته. من خطاب به اون گفتم ببین دخترم توی دنیا هیچ چیزی را با بچه ات عوض نکن. فوقش کمی عقب میافتی... داشتم اینها را می گفتم که یکی از اون دانشجوها با شتاب از اتاق بیرون رفت تا من و بقیه اشکهاش را نبینیم. بعد از چند لحظه به خودش مسلط شد و برگشت. دوستش بهش گفت تو چرا گریه می کنی؟
من خوب خوب درکش می کردم. مادریه که دو تا بچه را در شهرستان می گذاره و میاد تهران درس بخونه. می تونستم کاملا بفهمم که چه احساسی داره. ترس، عذاب وجدان، غرولند خیلی از آدم ها، از کسانی که اصلاً به اونها مربوط نیست تا نزدیکان و ...و از یک طرف دیگه عشق به کاری که می کنه. شوق دانستن، پیشرفت و چیزهایی از این دست. خوب هر کدوم به یک سو می کشندش. اون نمونه ای از خیلی های دیگه ست.
ولی واقعا چرا باید وقتی یک زن متأهل می خواد درس بخونه باید این همه زجر بکشه؟ چرا کسی فکر نمی کنه این حق قانونیشه؟ چرا باید مثل یک گناهکار سرش را توی خانواده زیر بندازه و گوشه و کنایه های بقیه را تحمل کنه؟ اصلا به اونها چه مربوطه؟ علاوه بر اینها همون خانو هایی که توی خونه نشستن و برای این دسته از خانم ها صفحه می گذارند، خودشون چکار می کنند؟ آیا واقعا در تربیت بچه هاشون موفق تر از درس خونده های خانه ننشین بودند؟! آیا بیش از اونها حتی خانه داری می کنند؟ و....
تحقیقات یونسکو نشون داده فرزندان مادران تحصیلکرده از سلامت روح و روان بیشتری برخوردارند. چند ماه قبل هم توی تلوزیون داشت گزارش یک تحقیق را نشان می داد که حتی به لحاظ سلامت جسمی و تغذیه صحیح بچه ها، مادران شاغل گوی سبقت را از مادران به اصطلاح خانه دار ربودند.
پس دخترم راحت باش. به خدا توکل کن و راهت را بدون ترس و دلواپسی ادامه بده. اتفاقات پیش بینی نشده دست ما نیست. ربطی هم به بودن و نبودن و درس خوندن و نخوندن ما نداره. بچه هات را به خدا بسپار واز اون کمک بخواه. مطمئن باش خدا آدم را وقتی در مسیر خوب قدم می گذاره کمک می کنه.

۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه

هجده سال پیش

هجده سال پیش در چنین روزهایی منتظر بودم و سخت دچار اضطراب. منتظر نتیجه امتحان کارشناسی ارشد. اما مضطرب بودم چون نمی دونستم چه خواهد شد و من باید چه کنم. از یک طرف تقریباً مطمئن به قبولی خودم بودم اما از طرف دیگه فکر این را می کردم که باید بچه­ هام را بگذارم و برم تهران. اصلاً امکانش هست؟ آیا همسرم در نهایت موافقت خواهد کرد؟ آیا بقیه اهل فامیل شمشیرهاشون را برای زن خانه دار و بچه­ دار سنت شکن از رو نمی­بندند؟ آیا می­شه ...؟؟؟ اصلاً اگه بشه چه خواهد شد؟ و خلاصه هزار تا سوال و فکرهای مضطرب کننده سخت یقه­ ام را چسبیده بود.

می­دونستم که هیچکسی غیر از خودم صد در صد مطمئن نبود که قبول می­شم. خیلی ها فکر می­کردند که خوب خودش وقتی قبول نشد قضیه را ول می­کنه و از سرش می­گذره. یا دست کم صبر می کنه که یک زمانی دانشگاه اصفهان هم کارشناسی ارشد بگذاره و اون وقت همین جا بغل خونه صبح بره و ظهر برگرده.

اما من اهل صبر کردن نبودم. چقدر هم خوب شد که صبر نکردم. من رفتم و هنوز هم دارم میرم. هجده ساله که توی راه اصفهان و تهران در رفت و آمدم. خدا را شکر از همه چیز راضیم. اگه همون موقع بهم می­گفتند که این راهی که می­ری دیگه برگشتی نداره باید با موجش بری، فکر اصفهان را هم از سرت بیرون کنی و ...، شاید پا پس می­کشیدم. ولی خوشحالم که اون وقت از همچین قضیه ­ای بی­خبر بودم. فکر می کردم خوب یکی دوساله بعدش هم اگه دکتری باشه همین طوره، کوتاهه. تازه یکی دو روز توی هفته ست، اون هم توی دو سه ترم خلاصه می شه. پس بقیه اش را اصفهانم پیش خانواده ­ام!!!!!!!!!!!!!!

هجده ساله که روز به روز، زمان نبودنم در اصفهان بیشتر می­شه. هر چه سنم بالاتر می ره خوب طبیعیه که رفت و آمد سخت­تر می­شه ولی با همه سختیش خیلی خوبه. محیطی خوب با همکارانی خوب به علاوه عشق به کار، همه سختی­ها را جبران می­کنه. اگر چه برای وقت­های تلف شده در راه بسیار تأسف می­خورم و برای غیبتم در خانه احساس شرمندگی دارم، اما خدا را شکر؛ و به قول پدر خدا بیامرزم صد هزار مرتبه شکر، که بچه­ هام هم به خوبی بزرگ شدند و نه تنها مشکلی از بابت نبود من پیدا نکردند که امروز من مجبور باشم سرم را زیر بگیرم و خودم را مقصر بدونم که چرا رفتم و چرا تنها گذاشتمشون، بلکه به هر دوشون از صمیم قلب افتخار می­کنم و عاشقانه می­بوسمشون و تشکر می­کنم که همه سختی­ها را تحمل کردند و به روی خودشون نیاوردند و حتی همیشه در همه حال از من حمایت کردند و همین طور از همسرم...بهتر دیگه به این قسمت ادامه ندم چون راستش را بخواهید اشکم سرازیر شده.

بگذریم هدفم از نوشتن این مطلب این بود که درسی باشه برای دانشجویان متأهلم و یا اونهایی که قصد ازدواج دارند و فکر می­کنند درس و زندگی باهم سازگار نیست. چرا سازگاره ولی سخته و نیاز به خیلی گذشت داره. گاهی یک سوال عجیب و جالب ازم می­کنند. با این سوال بارها و بارها روبرو شدم. بعد از این هم خواهند پرسید. ازم می­پرسند خسته نمی­شی؟ فکر کنم ببخشید خیلی سوال ...ای است. مگه می­شه که خسته نشدم. منم آدمم ، ماشین که نیستم. معلومه که خسته می شم. گاهی وقت­ها اونقدر خسته می­شم که اصلاً قابل وصف نیست. علاوه بر خستگی افسرده می­شم از دوری خانواده­ام و از دست دادن همه اون چیزهایی که حق طبیعی منه. دوری از شهری که دوستش دارم و جای بجای اون برام پر از خاطره است... اما این دلیل نمی شه که عقب بکشم. نه من تا زمانی که زنده هستم و می­تونم کار کنم به همین رویه ادامه می­دم. هیچ کار سخت و دشواری نیست که در مقابل اراده انسان، این اشرف مخلوقات، بتونه مقاومت کنه. هستم اگر می روم ، گر نروم نیست.