امروز درياي كوچولوي ما يك ماهه شد. دختر كوچولويي كه خدا به جاي آسمان
زيبا و معصوم به ما هديه داد. از مصلحت هاي خدا گاه نمي شود سر درآورد. اما
همه اينها بازي هاي زندگي است غم ها و خوشي ها، سختي ها و آرامش ها همه
چنان در هم تنيده اند كه گويا بشر هر گز قدرت جدا كردن آنها را از هم
ندارد. پس خدايا در رنج ها صبوري ده و در شاديها عزت نفس.
من دکترای تاریخ هستم و در دانشگاه تدریس میکنم. شغل و رشته ام را عاشقانه دوست دارم و به مسائل اجتماعی علاقمندم. هدف من در این وبلاگ نوشتن مسائل علمی و تاریخی نیست بلکه بیشتر قصد دارم دغدغه ها و مسائل روزمره ای را که با آن مواجه می شوم بیان کنم. درواقع وبلاگ را نوعی ارتباط غیر رسمی با دانشجویان و دوستان می دانم.
۱۳۹۱ دی ۱۵, جمعه
۱۳۹۱ دی ۱۱, دوشنبه
قدر داني
تازه دانشجوي كارشناسي ارشد در تهران شده بودم كه براي اولين بار به كتابخانه مجلس رفتم. بعد از آن هم كم و بيش اين رفت و آمد ها ادامه داشت و هر از گاهي براي كتابي يا ديدن نسخه اي سري به اين كتابخانه مي زدم و مثل هر جايي گاهي آن چه مي خواستم را دريافت م و گاهي هم نااميد برميگشتم. البته چيز عجيبي نبود همه كتابخانه هاي ديگر هم همين طور بود. براي شخص من هم نبود فكر مي كنم همه كساني كه با اين گونه مراكز كار دارند از مشكلات و موانعي كه غالبا پيش پاي مراجعه كننده مي گذارند آگاهند. اما چند سالي بود كه اين رسم در كتابخانه مجلس بكلي دگرگون شده بود. از بس همه چيز راحت و در دسترس قرار گرفته بود احساس خوبي به مراجعه كننده دست مي داد. آدم به اين نتيجه مي رسيد كه نه پس مي شه كارهايي هم انجام داد. مي شه سنت ها و قوانين سخت و دست و پا گيري كه معلوم نيست چه كسي و براي چه منظوري وضع كرده را كنار گذاشت و كار كرد. مي شه كتابهاي خاك گرفته را از مخازن در آورد و در اختيار مراجعه كنندگان قرار داد. مي شود سندها را چون گنج پنهان نكرد و حتي مي شود محيطي آرام براي محققان و پژوهشگران و حتي دانشجويان تازه وارد فراهم كرد.
همه اينها به علاوه بسياري خدمات ديگر به يمن مديريت فوق العاده عالي همكار ارجمند جناب آقاي رسول جعفريان در كتابخانه فراهم شد. حيف ام آمد حال كه ايشان اين پست را كنار گذاشته اند يادي از اين همه خدمت به جامعه علمي و فرهنگي كشور نكنم. اميدورام سنت ايشان پايدار بماند و در كوتاه مدت اين دوران طلايي تبديل به خاطره اي در ذهن جامعه علمي نشود و حسرت آن باقي نماند.
۱۳۹۱ آذر ۹, پنجشنبه
قضاوت يك سويه
يكي دو هفته پيش يكي از دوستان اصفهاني لطف كرد و آدرس وبلاگش را برايم با ايميل فرستاده بود. وبلاگ خوبي است و به اهل تاريخ به ويژه كساني كه به اصفهان و تاريخ آن علاقه دارند توصيه مي كنم بخوانند.مطالب قشنگي در خصوص تاريخ معاصر اصفهان دارد. اما پستي كه مربوط به زنده ياد دكتر لطف الله هنرفر نوشته شده بود چند روزي ذهنم را به خود مشغول داشت. آخر تصميم گرفتم اين يادداشت را بنويسم.
غالبا زندگي خصوصي افراد با زندگي شغلي آنها زمين تا آسمان متفاوت است. ما به عنوان دانشجو، همكار، دوست و يا علاقمند به افراد سرشناسي در زمينه هاي مختلف علمي، ادبي و هنري ...گاه سر و كار داريم و نسبت به آنها تعلق خاطري خاص پيدا مي كنيم. كه اين تعلق خاطر بسيار ارزشمند است مشروط بر آن كه حد و حدود نگه داشته شود به افراط كشيده نشود. اما اين بزرگان در زندگي خصوصي خود همسر، مادر يا پدر هستند. توانايي هاي آنان در زندگي شغلي و حرفه اي دليل موفقيتشان در زندگي خصوصي نيست. گاهي بايد از آن طرف قضيه به ماجرا نگاه كرد.
در اين سالهاي اخير تني چند از بزرگاني كه من مي شناختم و براي هر چند نفرشان هم احترام زيادي قائل بود و شايد در مورد برخي تعلق خاطر بيشتري هم داشتم درگذشتند. اما متاسفانه بعد از فوتشان در محافل مختلف خانواده آنها، از همسر گرفته تا فرزندان به باد انتقاد گرفته شده اند. شايد تا اندازه زيادي آن چه در مورد اطرافيان اين بزرگواران گفته شده صحيح باشد و غلوي در كار نشده باشد. اما يك چيز فراموش شده است و آن نوع روابط و تعاملي بوده است كه در طي دوران زندگي اين افراد با هم وجود داشته است. امروز ما به عنوان يك دوستدار سخني مي گوييم و گاه انتقادي مي كنيم اما چشممان را بر روي روابط گاه بسيار سرد خانوادگي اين افراد بسته ايم كه گاه افراد مورد علاقه ما خود مسببان اصلي اين سردي بوده اند. پس اگر بي طرفانه بخواهيم قضاوت كنيم بايد دقيق تر بنويسيم.
۱۳۹۱ شهریور ۲۹, چهارشنبه
آخرين روزهاي تابستان
امروز 29 شهريور ماه است سابقه نداشت كه تا اين تاريخ هنوز در تعطيلات باشم. امسال تعطيلات تابستاني هم نسبت به هميشه طولاني تر بود و هم خيلي غير قابل پيش بيني و برنامه ريزي بود. تقريبا بيشتر برنامه ريزي هايي كه از قبل كرده بودم تغيير كرد اما هر چه بود خوشبختانه مثل پارسال نبود. بيشترش به شغل شريف خانه داري گذشت. البته بد هم نبود. فقط كار علمي تعطيل بود. غير از پايان نامه هاي دانشجويان كه مجبور بودم بخوانم و البته يكي از آنها را چند بار و چند تا داوري مقاله كه باز موظف به تحويل دادن آنها بودم ديگر هيچ كار خاصي نكردم. تعداد رفت و آمدم به تهران هم بسيار كمتر از تابستان سال قبل بود و اين واقعا فرصتي استثنايي براي كمي استراحت بود. در مجموع خيلي نياز به يك چنين زماني داشتم تا شايد براي اول مهر بتوانم كارم را به طور جدي و با انرژي بيشتري شروع كنم. خوشبختانه دوره مسئوليت من در گروه هم به پايان رسيد و شايد اين نويد خوبي براي داشتن فرصتي بيشتر براي كارهاي عقب افتاده باشد.
۱۳۹۱ شهریور ۵, یکشنبه
بارقه هاي اميد
ممنون از همه شما دوستان عزيز كه بارقه هاي اميد را در من ايجاد مي كنيد. ببخشيد منظورم از ره گم كردگان شما آشنايان قديم نبوديد. گمان كردم در طي اين مدت طولاني سكوت تنها كساني ، در پي جستجوي مطلبي آن هم بر حسب بر حسب اتفاق گذارشان بر اين جا افتاده است.
۱۳۹۱ مرداد ۲۴, سهشنبه
واقعا اين بار فكر مي كنم وبلاگم به يك متروكه واقعي تبديل شده است. بعد از
چند ماه بازش كردم انتظار نداشتم در طي اين مدتي كه چيزي ننوشته بودم كسي
به اين وبلاگ سري زده باشد. اما آمار نشان از آن مي داد كه حداقل ره گم
كرده هايي بازش كرده اند. راستش دلم براش تنگ شده بود. هر چه مي خواهم ديگر
براي هميشه چيزي ننويسم و كلا وبلاگ را ببندم اما نمي شود. ولي متاسفانه
بسياري از چيزهايي را كه دلم مي خواهد بنويسم به دلايل مختلف از جمله تنبلي
هر گز نوشته نمي شود. شايد هم به قولي سخن هاي ناگفته در مغزها به لب
نارسيده فراموش مي شود. مي خواستم گزارش آخرين سفرم را بنويسم كه خيلي حرف
براي گفتن داشتم اما فاصله گرفتن از زمان و سرگرم روزمرگي شدن اين فرصت را
هم از دستم گرفت.آخرين مطلبي كه تصميم داشتم بنويسم و باز هم ننوشتم همدري
با زلزله زدگان اهر و ورزقان بود. ولي قلمم از نوشتن آن هم قاصر بود. فكر
كنم به نوعي رخوت دچار شده ام كه حوصله نوشتن هيچ چيز و حتي گاهي هيچ كار
خاصي را ندارم.
۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۹, سهشنبه
سرعت
چقئر همه چيز سريع تغيير مي كند!! آخرين دقايق سال 90 آخرين پستم را نوشته بودم و فكر كنم فقط يك يا دو بار در اين مدت وبلاگم را باز كرده ام. اما الان كه بعد از مدتها بازش كردم آنقدر بلاگ اسپات تغيير شكل داده بود كه كمي گيج شدم. نمي دانستم نظرات را كجا بايد پيدا كنم، كجا بنويسم و ...ظاهرا سرعت تغييرات آن قدر زياده كه كافيه فقط كمي مكث كنيم و آن وقت شايد براي هميشه عقب بيفتيم. البته شايد بعضي ها بپرسند از كي و از چي؟ اين هم پرسش مهمي ست. حداقلش براي من عقب ماندن از همين دنياي مجازي است. قبلا نوشته بودم به دليل فيلتر بودن اين سايت حوصله نوشتن ندارم. گاهي هم فكر مي كنم بهتره دوباره اسباب كشي كنم و برگردم به بلاگ فا. نمي دونم شايد هم اين كار را كردم.
اما دلم مي خواد يك مطلبي را بنويسم. امروز نمايشكاه كتاب بودم در انتشارات طهوري كتابي را ديدم كه تعجب كردم. چون مدتها بود از اين نويسنده كاري نديده بودم. اين كتاب نوشته خانم دكتر مريم ميراحمدي بود. راستش از اين كه ديدم كاري با اين وسعت را انجام داده اند خوشحال شدم. خانم دكتر مير احمدي و همسرشان آقاي دكتر ورهرام اساتيد من در دوره كارشناسي ارشد بودند. سالهاست كه از ايشان بنابرر دلايلي بي خبرم. (اما اين به اين معني نيست كه ايشان را فراموش كرده ام.) تابستان گذشته اسمشان را در فهرست شركت كنندگان در سمينار لهستان ديدم بسيار خوشحال شدم كه ايشان را بعد از مدتها زيارت خواهم كرد، اما نيامدند.
به هر حال با كمي تاخير: روز معلم را از همين جا به ايشان تبريك مي گويم.
اشتراک در:
پستها (Atom)