۱۳۹۰ خرداد ۸, یکشنبه

حق من چقدر است؟

چند روز قبل مطلبی را در مورد کسی شنیدم که روحم را خیلی آزار داد. هر چه سعی کردم فراموشش کنم نشد. برای همین این چند خط را می نویسم و البته چون اسمی از کسی نمی برم نباید کسی هم دلخور شود.
حدود 15 الی 16 سال قبل بود که اون آقا؛ البته نمی دانم به چه دلیل، برای من خاطره ای از کودکیش تعریف کرد. او گفت: "در کودکی که در خانواده ای نسبتا پر جمعیت بزرگ شدم، پدرم به دلیل این که یکی از خواهرانم خوب غذا نمی خورد گفته بود غذای ما را در یک بشقاب بکشند چرا که بر خلاف او من اشتهای خوبی برای خوردن داشتم و این باعث می شد که او مجبور به خوردن بشود". شاید برای آموزش آن دختر کار بدی نبوده که یاد بگیرد اگر مراقب حقش نباشد دیگرانی هستند که تا ته آن را خواهند خورد اما برای نفر دوم چی؟؟؟

۱۳۹۰ خرداد ۳, سه‌شنبه

روز زن

روز زن، روز مادر. شاید بشود ادامه داد: روز فداکاری، روز گذشت، روز احساس،... ونهایتا روز زندگی. آیا واقعا باور ندارید؟! کدام مان تجربه همدردی و همراهی مادر، زن ، خواهر و دختر را نداشته ایم. چقدر درشتی هایمان را صبورانه تحمل کرده اند! این احساس را همه آنانی که شانس مادر و خواهر و دختر خوب داشتن را داشته اند به خوبی درک می کنند. پس روز مادر و روز زن را نه فقط به همه خانم ها که به همه انسانها تبریک می گویم. حتی به خواهری بی همتا که این روزها در آستانه ششمین سالی است که ما را برای همیشه ترک کرد، این روز را تبریک می گویم و بخشی از شعری که در سال آخر دبیرستانش برای مادرم سروده بود را به اتکای حافظه ام تقدیم به همه زنان می نویسم:
مادر ای جلوه آثار حیات/ مادر ای شمع فروزان نجات/ مادر ای جان به فدای کرمت/ مادر ای بوسه زنم بر قدمت/.../ مادر این روز که لطفش از توست/ نیک باشد که فروغش از توست/مادر این روز بر تو تبریک/ دخترت گوید به تو از نزدیک
در ضمن از تمام کسانی که از من یادی کردند صمیمانه سپاسگزارم. به ویژه از خانم نعیمی که ایمیل پر احساس و محبتشان حس بودن را درمن زنده کرد و علی رغم بی حوصلگی ها و ابری بودن آسمانم مرا به نوشتن واداشت.


۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۹, پنجشنبه

معضلات رشته تاریخ

اهل تاریخ دغدغه و درد مشترکی دارند و آن بی توجهی یا کم توجهی به این رشته کلیدی و مهم است. از اولین روزی که دانشجویان تاریخ پایشان به کلاس باز می شود از سوی بسیاری از اساتیدشان جملاتی در اهمیت و جایگاه رشته تاریخ می شنوند. بگذریم از برخی ها که علاوه بر آن که به دانشجویان یادآوری می کنند اگر دنبال پول و موقعیت بهتر و... هستند اشتباه آمده اند و بدین گونه بذر ناامیدی را در دلشان می کارند. اما بیشتر همکاران علی رغم همه کمی ها و کاستی ها به ارزش و اعتبار این رشته ایمان دارند. همین دغدغه ها و عشق به تاریخ گمانم خمیر مایه اولیه نشست هایی مثل آن چیزی است که امروز صبح در پژوهشگاه علوم انسانی به دعوت "آقای دکتر آئینه وند به عنوان رئیس گروه تاریخ و باستان شناسی و هنر شورای بررسی متون و کتب علوم انسانی" برگزار شد. این مقدمه ای بود برای برگزاری دومین کنگره ملی علوم انسانی که قرار است مهرماه برپا شود.
با آن که چندان امیدی به تغییراتی بنیادی و زیربنایی ندارم اما همان دغدغه مشترک ( یا به قول یکی از آقایان شرکت کننده درد دل های مشترک) علی رغم بی حوصلگی های اخیرم مرا مجبور به شرکت در جلسه کرد. باز هم خدای را شکر که کسانی هستند که به علوم انسانی و از جمله تاریخ بیندیشند و باور داشته باشند که باید کاری کرد.
بیچاره رشته تاریخ. از یک طرف درش باز است و هر کسی از هر رشته ای و هر سطح سوادی در مورد آن اظهار نظر می کند و ادعا می کند که چون تاریخ اهمیت دارد چنین می کند و از طرف دیگر تاریخ خودش را مادر رشته های دیگر می داند! اما چه مادری! نه از آن مادرها که فرزندان قدرشان را می دانند و دوستشان دارند و احترام و شانشان را نگه می دارند. نه! از آن مادرهایی که ناجوانمردانه در جوانی پدر قدرتمند خانه از خانه تنها و بی سرپرست بیرونشان کرده و و حالا هم که پیر و فرتوت شده اند فرزندان که آن روزها را به خاطر ندارند او را مقصر همه ناکامی های خود می دانند ، خوار و حقیرش می کنند و با حرفهایی نابخردانه و ناآگاهانه زجرش می دهند.
آری تاریخ مادری است که قدرش را ندانسته ایم و نمی دانیم با او چه کرده اند و او برای ما تا کجا جانفشانی کرده است!

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۷, سه‌شنبه

خانه متروکه

نمی دونم احساستون اگه توی یک خانه متروکه برید چیه؟! این احساس را من سالها قبل وقتی برای اولین بار بعد از حدود 4 الی 5 سالگیم به خانه قدیمی اجدادی ( خانه صرافها) رفتم بهم دست داد. از پشت بام خانه همسایه وارد شدیم واز پلکان پشت بام به حیاط خانه قدم گذاشتیم. علف های هرزه همه جای خانه را پر کرده بود و درها و پنجره های شکسته که خصوصا برای شیشه های رنگی و زیبای اونها مورد تاراج قرار گرفته بودند همراه با شیشه های شکسته و قوطی های خالی و سایر زباله ها که ظاهرا همسایگان از خالی از سکنه بودن چند دهه ای خانه استفاده کرده بودند و اونها را به داخل حیاط ریخته بودند، همه و همه گویای یک خانه متروکه به تمام معنی بود.
البته نمی خوام این جا از اون خانه حرف خاصی بزنم شاید یک روزی اگر فرصتی دست بدهد و بتوانم از عکس های معدودی که دارم اسکن کنم آن وقت در مورد خانه و این که آخر الامر چه بلایی سرش آمد یا چه بلایی سرش آوردند حرف خواهم زد. اما منظورم این جا از خانه متروکه همین وبلاگ خودمه. وبلاگی که خوب متاسفانه ف.ی.ل.ت.ر اجازه باز کردنش را هم نمی ده و سر زدن بهش کلی مصیبت داره. پس تبدیل شده مثل همان خانه ارسی نقاشی در اصفهان به متروکه ای فراموش شده. نه من دیگه رغبت چندانی به نوشتن دارم؛ خصوصا این روزها که دلم خیلی گرفته است، و نه خواننده ای داره که مرا به نوشتن وادار کنه.