۱۳۹۰ دی ۲۷, سه‌شنبه

جدايي نادر از سيمين

هيچ وقت در مورد فيلم چيزي ننوشته بودم شايد به طور شفاهي هميشه به عنوان بيننده  اظهار نظر كرده باشم اما مي دانم حتي يك كلمه هم ننوشته ام. ولي برنده شدن اين فيلم باعث شد كه احساسم را در  مورد اين فيلم  بنويسم. فيلم را در يك شب خيلي خاص كه هيچ يك از اعضاي خانواده حال خوبي نداشتند، در كنار هم در خانه ديديم. خيلي وقته سينما نرفته ام چون وقتي براي اين كار نداشته ام. بيشتر فيلم هايي را كه دوست داشته ام ببينم يا در خانه ديده ام و يا گاهي در اتوبوس حتي برخي فيلم هاي خوب را، از جمله دو بار ديگر همين فيلم را در اتوبوس اصفهان - تهران ديدم. ( بگذريم كه من خانه بدوش تقريبا هر هفته بايد دو  فيلم كه اكثرشان قابل ديدن نيست را در اتوبوس تحمل كنم.)  
فيلم تا عمق وجودم رخنه كرد. خيلي از مسائل برايم كاملا ملموس بود. نمي دانستم چه كسي را بايد مقصر بدانم و با چه كسي همدردي كنم! حس مي كردم همه حق دارند و هيچ كس مقصر نيست بلكه يك واقعيت تلخ در جريان است. واقعيتي كه همه جا در كنار ما به اشكال مختلف وجود دارد و غالبا آن را  حس نمي كنيم.ولي اصغر فرهادي اين واقعيت تلخ را  در جلو چشم بيننده چنان بي پرده و عريان به نمايش گذاشته بود كه راهي براي چشم پوشيدن از آن و درواقع از كنار آن بي تفاوت گذشتن را باقي نمي گذاشت. فيلم تا مدتها ذهن را درگير پرسش هايي مي كرد كه پاسخ به آنها آسان نبود.
به هر حال فيلمي بسيار عالي بود.

۱۳۹۰ دی ۲۱, چهارشنبه

زلزله

حدود 45 دقيقه قبل داشتم چيز مي خواندم كه حس كردم زير پايم خالي شد. به لوستر وسط اتاق نگاه كردم. ديدم داره آرام تكان مي خورد. به اتاق رفتم همين اتفاق افتاده بود. بنابراين مطمئن شدم زمين آرام تكاني به خودش داده است. اما دلهره و اضطرابش به آرامي آن تكان نبود. دور و برم را نگاه كردم كه خوب اگر دوباره و آن هم به شدت اين اتفاق افتاد چه بايد بكنم. كمي كه دور خانه پرسه زدم فكر كردم تنها راهش اين است كه اصلا به اين تكان خوردن ها فكر نكنم. خودم را راضي كردم كه خوب اگر توي ماشين بودم و اگر به سقف لوستري آويزان نبود و اگر... نمي فهميدم. راه مقابله هم كه نيست. پس بهترين راه خونسردي كامل است!!

۱۳۹۰ دی ۱۸, یکشنبه

باز هم ...

تصميم داشتم ديگر به وبلاگ نويسي با اعمال شاقه، ادامه ندهم. حوصله ام از اين كه بايد هر بار با فيلتر شكن كلي كلنجار بروم تا بتوانم وبلاگم را باز كنم خسته شده بودم. در ضمن چندي قبل عزيزي گفته بود نوشته هايت بوي افسردگي مي دهد. اين هم چيزي بود كه دوست نداشتم. نه اين كه ناراحت شده باشم نه. بلكه دوست نداشتم افسردگيم را به ديگران منتقل كنم. اما امروز بعد از مدتهاي طولاني كه حتي سركي هم به وبلاگ نزده بودم ، شايد از زمان آخرين پستي كه نوشته بودم، دوباره بازش كردم و وقتي پيام هاي پرلطف دانشجويان سابق را ديدم حس كردم نمي توانم براي هميشه با وبلاگ خداحافظي كنم. پس باز هم كجدار و مريز ادامه خواهم داد، اگرچه بودن گاه سخت و دشوار است. از لطف و محبت همه شما كه به هر ترتيب در طي اين مدت اظهار محبت كرديد سپاسگزارم.